تبليغاتX
من در کجای جهان ایستاده ام؟
 
منوی دسته ای

 
پیوندهای روزانه


 
کدهای کاربر



من در کجای جهان ایستاده ام؟

 
.:: آخرین مطالب ::.

 
دسته بندی: | تاريخ: | ساعت: 9:43 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

 
In the name of God the Merciful
          
"آزاديد از مطالب وبلاگم استفاده كنيد"
 
 
 
 
"  : HaMeD IN  "
 
 
گوگل پلاس حامد بهاروندی 
 
 
 
 
gmail  
          
              
 
                

لطفا دیدگاه خود را در مورد وبلاگ من در همين پست بگذاريد


This website is a place for professional writing and the subjects that I think comes true


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 13:31 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

"خیال انگیز"
خیال انگیز و جان پرور، چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی، که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو، با آئینه دانستم
که بر دیدارِ طاقت سوزِ خود، عاشق تر از مایی
به شمع و ماه، حاجت نیست بزمِ عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی، تو ماه مجلس آرایی
منم اَبر و تویی گُلبن، که می خندی چو می گریم
تویی مِهر و منم اختر، که می میرم چو می آیی
مراد ما نجویی، ور نه رندان هوس جو را
بهارِ شادی انگیزی، حریفِ باده پیمایی
مه روشن، میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل، مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد، تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد، تا نبخشایی 
مرا گفتی: که از پیر خود پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشایی
«رهی» تا وارهی از رنج هستی، ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها، به ترک جان توانایی


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 13:29 | نویسنده: حامد بهاروندی
 


نیامد آن طبیب دل که دل با درد در مانَد
نزد حلقه به در جانان که تا چشمم به در مانَد
نه دردش را بود درمان ، نه صبحش هست در پایان
تو پنداری شب هجران به شبهای دگر مانَد
به بوی زلف او باد سحر را جان دهم چون شمع
اگر جانم از این آتش که دارد تا سحر مانَد
به شکر بازوان آهنین مپسند ای صیّاد
که مسکین بلبلی در فصل گل بی بال و پر مانَد
سحر گه اشک شبنم حلقه زد در دیده ی نرگس
که باید مردم صاحبنظر با چشم تر مانَد
صبا بر خاک می ریزد شراب ژاله را ای دل
در این باغ از بهاران لاله را داغ جگر مانَد
نیارم در رخِ ِچون برگِ گل سیرش نظر کردن
که بر رخساره اش از نازکی جایِ نظر ماند
گر آن زیبا پسر ارثِ پدر خواهد زمن شاید
که سودای بتانم هست ارثی کز پدر مانَد
هنر بادا فروغ ِدل ،که بادِ فتنه ی گردون
چراغ مهر و مه گر می کُشد ، شمع ِهنر مانَد
اثر بگذار از خود شهریارا عمر اگر خواهی
که عمر جاودان دارد کسی کز وی اثر مانَد


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 23:38 | نویسنده: حامد بهاروندی
 


حالا دیگر
شعر گفتن آسان است
به آسانی تولدی ناخواسته
به آسانی دل بستن به یک غریبه
به آسانی کشته شدن به دست دشمن
...
حالا دیگر
شعر نگفتن دشوار است
به دشواری دفن کردن یک نوزاد
به دشواری دل نبستن به یک فرشته
به دشواری کشتن در جنگ، برای ماندن

حالا دیگر
شاعر بودن دیوانگی ست
دیوانگی...


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 15:12 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را /حالا که دری هست مرا بال و پری نیست /حالا که مقدر شده آرام بگیرم /سیلاب مرا برده و از من اثری نیست /بگذار که درها همگی بسته بمانند /وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 11:58 | نویسنده: حامد بهاروندی
 


شب از شبهای پاییزی ست 
از آن همدرد و با من مهربان شبهای اشک آور 
ملول و خسته دل گریان و طولانی 
شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد 
و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب 
خموش و مهربان با من 
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل برکنده از بیمار 
نشسته در کنارم ، اشک بارد شب 
من اینها گویم و دنباله دارد شب


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 0:6 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز

با هزاران قدرت عقل توجیهشان می‌کنم ببخش . . .


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 18:10 | نویسنده: حامد بهاروندی
 


بي شکل تر از باد شدم تا نهراسي
وقتي که من واقعي ام را بشناسي

پيداست که در حوصله جسم نگنجد
اين وسعت پر دغدغه اين روح حماسي

ها ... عاشق روييدن و تکثير شدن ها !
...در پيله پيراهني خود نپلاسي

عريان شو و ، انکار کن اين جسم شدن را
تو جاني و جان را که نپوشند لباسي

تا مرگ رسيديم و به سويي نرسيديم
ما را به کجا مي برد اين پرت حواسي ؟


 
  

 
دسته بندی: دكتر علي شريعتي | تاريخ: | ساعت: 10:14 | نویسنده: حامد بهاروندی
 


ای حاج! 
اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ 
نیازی نیست کسی بداند، باید خود بدانی و خدایت
، اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، 
زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت باشد !!!


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 14:7 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
نه قوتی که توانم کناره جستن از اونه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برمنه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیستجفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو می‌توان به صبوری کشید جور عدوچرا صبور نباشم که جور یار کشم؟
شراب خوردهٔ ساقی ز جامِ صافیِ وصلضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آیدکمینه دیده سعدیش پیش خار کشم


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 9:37 | نویسنده: حامد بهاروندی
 


اینقدر میاندیش به دریا شدن ای رود
هرجا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی
...
ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین‌سری دوزخیانی
هم باغ سبک‌مایه‌ی فردوس برینی

ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟
در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 9:23 | نویسنده: حامد بهاروندی
 


بی قرارم ، نه قراری که قرارم بشوی
من مسافر شوم و سوت ِ قطارم بشوی

می شود ساده بیایی و فقط بگذری و
زن ِاسطوره ای ایل و تبارم بشوی

ساده تر اینکه تو از دور به من زل بزنی
دار" ِ من را ببری، دار و ندارم بشوی"

"مرگ بر هرچه به جز اسم تو در زندگی ام"
این که اشکال ندارد تو شعارم بشوی

مرگ خوب است، به شرطی که تو فرمان بدهی
من ان الحق بزنم چوبه دارم بشوی

عاشقت بودم از درد به خود پیچیدم
ذوالفنونی که نشد سوز سه تارم بشوی

آخرش رفتی و من هم که زمینگیر شدم
خواستی آنچه که من دوست ندارم بشوی

مطمئنم که تو با این همه دل سنگی خود
مستحقی که فقط سنگ مزارم بشوی


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 0:55 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم، سراغ تو را از خدا می گرفتم 
.گر سنگ بودم، به هر جا که بودم ، سر رهگذار تو جا می گرفتم 

اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام ما می نشستی 
اگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم ، مرا می شکستی مرا می شکستی...


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 0:52 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

ماییم که پا جای پای خود می نهیم

و غروب می کنیم هر پسین

آن روشنای خاطر آشوب

در افقهای تاریک دور دست

نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟

ای راز!

ای رمز!

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین!


حسین پناهی


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 14:56 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

چه آرزوها

درآمد 
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم 
چه‌ها كه مي بينم و باور ندارم 
چه‌ها، ‌چه‌ها، چه‌ها، كه مي‌بينم و باور ندارم 

مويه 
حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد 
گو در آيد، در آيد 
كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم 

برگشت به فرود 
اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم 
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم 

مخالف 
سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز 
نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز 
چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم 
خبر نداريم 
خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم 

برگشت 
در اين غم ، چون شمع ماتم 
عجب كه از گريه آبم نبرده باز 
چه‌ها چه‌ها چه‌ها كه مي بينم و باور ندارم 
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم 
 


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 22:14 | نویسنده: حامد بهاروندی
 


مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمی دانم

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شورانگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر می شد

ورطه ی تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک شب میعاد

زان اطاق ساکت سرشار

از سعادتهای بی بنیاد

در سیاهی دستهای من

می شکفت از حس دستانش

شکل سر گردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها

قلبهامان میوه های نور

یکدگر را سیر می کردیم

با بهار باغهای دور

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 


 
  

 
دسته بندی: | تاريخ: | ساعت: 13:0 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

با خویش همیشه دشمنی ای دل من

چون سایه به دنبال منی ای دل من

هر چند که از سنگ تو را ساخته اند

یک روز تو هم می شکنی ای دل من

   


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 11:55 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را

می‌جویمت چنان‌که لب تشنه آب را

محو تو ام چنان‌که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد 

یا کودکان خفته به گهواره، خواب را

بایسته‌ای چنان‌که تپیدن برای دل 

یا آن‌چنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را!



قیصر امین پور


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 15:21 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم ...اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که‌، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی‌پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری


 
  

 
دسته بندی: عاشقانه | تاريخ: | ساعت: 15:20 | نویسنده: حامد بهاروندی
 

بساط عیش درهم ریخت؛ حرمان ماند و من ماندم...قرار وصل برهم خورد؛ هجران ماند و من ماندم

خزانِ بی امان بر گلشن عمرم شبیخون زد...بهار جانفزا طی شد؛ زمستان ماند و من ماندم

ز گلزار جوانی بلبلان خوشنوا رفتند....هیاهوی جگرفرسای زاغان ماند و من ماندم

به راه کعبه ی دل همرهان رفتند دست افشان...بیابان ماند و شب، خار مغیلان ماند و من ماندم....


 
  

 
.:: صفحات سایت ::.

 
درباره ما




ایجاد کننده وبلاگ : حامد بهاروندی

این صفحه را به اشتراک بگذارید

 
آرشیو
لطفا ماه مورد نظر را انتخاب کنید :
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388

 
نویسندگان



 
لینک دوستان

.: Raha Film
.: Google
.: download rap farsi
.: movie download
.: movie download direct link
.: sinama va rap farsi
.: balatar
.: professionalware
.: bedone sansor
.: free website
.: hack type
.: text mine
.: irancell
.: http://www.stathit.com
.: sabamail
.: انزل وب
.: profile facebook
.: msn hamed
.: دانلودها
.: free msm best
.: free sms cproxy50@sabamail
.: nashenas 14 free sms
.: 04101371hamed@gmail.com

.: قالب وبلاگ

.: پرشین گرافیک



Theme Edited By: Hamed Baharvandi