نه دردش را بود درمان ، نه صبحش هست در پایان
تو پنداری شب هجران به شبهای دگر مانَد
به بوی زلف او باد سحر را جان دهم چون شمع
اگر جانم از این آتش که دارد تا سحر مانَد
به شکر بازوان آهنین مپسند ای صیّاد
که مسکین بلبلی در فصل گل بی بال و پر مانَد
سحر گه اشک شبنم حلقه زد در دیده ی نرگس
که باید مردم صاحبنظر با چشم تر مانَد
صبا بر خاک می ریزد شراب ژاله را ای دل
در این باغ از بهاران لاله را داغ جگر مانَد
نیارم در رخِ ِچون برگِ گل سیرش نظر کردن
که بر رخساره اش از نازکی جایِ نظر ماند
گر آن زیبا پسر ارثِ پدر خواهد زمن شاید
که سودای بتانم هست ارثی کز پدر مانَد
هنر بادا فروغ ِدل ،که بادِ فتنه ی گردون
چراغ مهر و مه گر می کُشد ، شمع ِهنر مانَد
اثر بگذار از خود شهریارا عمر اگر خواهی
که عمر جاودان دارد کسی کز وی اثر مانَد